تبليغاتX
تنهاترین

تنهاترین

آدم‌هایی هستن که این توانایی رو دارن همیشه باشن. بمونن. سعی در فراموش کردن‌شون، اشتباه محضه. یه جورایی مثل همون درس‌هایی که سال‌ها قبل توی کتاب‌های علوم خونده بودیم؛ مخلوط معلق جامد در مایع یا یه همچین چیزی.

این آدم‌ها شاید خیلی دور، خیلی نزدیک، ولی هستن. یه بارون، یه دست‌خط، یه نَفس، یه عکس، یه صدا، دوباره زنده‌شون می‌کنه. زنده‌شون می‌کنه تا خودشون و نگاه‌شون و همه‌ی خاطرات و بود و نبودشون حالا هی جلوی چشم‌هات رژه برن. هی برن و بیان. هی برن و بیان. برن و بیان.

آدم‌هایی هستن که ته‌نشین می‌شن ولی حل نمیشن. یه جاهایی از زندگی، باید نوشت «لطفاً تکان ندهید.»   

منبع

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 14:32  توسط محمد  | 

داستان زندگی استیو جابز -نماد خلاقیت انسان ها

استیو جابز در سال ۲۰۰۵ در مراسم فارغ التحصیلی دانشجویان دانشگاه استنفورد شرکت کرد و یک سخنرانی مشهور در آنجا انجام داد. شاید بسیاری از شما قبلا این سخنرانی را دیده باشید اما در چنین روزی خواندن مجدد آن نکات زیادی را به ما یادآوری می کند و کسانی هم که تا به حال آن را ندیده اند می توانند از سخنان استیو جابز لذت ببرند.

من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ‌التحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاه‌های دنیا درس می‌خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده‌ام. امروز می‌خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 9:11  توسط محمد  | 

رازقي پرپر شد(بیاد حسین دلشاد عزیز)

رازقي پرپر شد باغ در چله نشست
تو به خاك افتادي كمر عشق شكست
ما نشستيم و تماشا كرديم

دلم مي‌خواد گريه كنم براي قتل‌عام گـل
براي مرگ رازقي دلم مي‌خواد گريه كنم
براي نابودي عشق واسه زوال عاشقي
وقتي ‌كه قلبها و گـلها شكسته و پرپر شدن
وقتي ‌كه باغچه‌هاي عشق سوختن و خاكستر شدن
من و تو از گـل كاغذي باغچه‌اي داشتيم توي خواب
با خشتهاي مقوايي خونه مي ‌ساختيم روي آب
وقتي ‌كه ما تو جشن شب ستاره بارون مي ‌شديم
وقتي ‌كه پشت سنگر سايه‌ها پنهون مي ‌شديم
از نوك بال كفترها خون پريدن مي ‌چكيد
صداي بيداري عشق رو خواب شب خط مي ‌كشيد

دلم مي ‌خواد گريه كنم براي قتل‌عام گـل
براي مرگ رازقي دلم مي ‌خواد گريه كنم
براي نابودي عشق واسه زوال عاشقي

از پشت ديوارهاي شهر انگار صداي پا مياد
آوازخون در به در انگار يه همصدا مي‌خواد
ابر سياه رفتنيه خورشيد دوباره در مياد
دوباره گـل ميده از عاشقها خبر مياد

دلم مي ‌خواد گريه كنم براي قتل‌عام گل
براي مرگ رازقي دلم مي ‌خواد گريه كنم
براي نابودي عشق واسه زوال عاشقي

"ایرج جنتی عطایی"

چند روز پیش دوست عزیزمون حسین دلشاد در اوج جوونی بخاطر سرطان خون تموم کرد. خیلی حیف شد. اون تازه یه دختر گیرش اومده بود و برای جنگیدن با بیماری امیدهای زیادی داشت اما یه نامیدی بزرگ مانعش بود و اون فقر بود اون بخاطر بیماریش از کارش دست کشید و خونه نشین شد! در نتیجه درآمدش صفر شد و همه ما اینو میدونستیم و فقط تماشاگر ذره ذره آب شدنش بودیم. جالب اینجاست که اون متعلق به یکی از طایفه های سرشناس از نظر مذهبی توی منطقه بود ولی دریغ از یه بار توجه! حداقل یه نفر در نیومد بگه این آدم به کمک نیاز داره تا مردم به دادش برسن. اون تا آخرین لحظه زندگیش از طرف اقوامش توی بی توجهی کامل بود و همه کارش رو تموم شده فرض میکردن . جالب اینجاست که همه اونا روز خاکسپاریش حاضر بودند و براش اشک تمساح میریختن! اما این میون فقط دوستاش کمکش میکردن اونا بجای خانوادش و اقوامش بهش میرسیدن کارای بیمارستانش رو انجام می دادن و درنهایت شاهد جون دادنش بودن.
روحش شاد!
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 9:23  توسط محمد  | 

بي تو

دو دریچه دو نگاه دو پنجره

دو رفیق دو همنشین دو حنجره

دو مسافر دو مسیر زندگی

 دو عزیز دو همدم همیشگی

با هم از غروب و سایه رد شدیم

 قصه ی عاشقی رو بلد شدیم

فکر می کردیم آخر قصه اینه

جز خدا هیشکی ما رو نمی بینه...

دو غریبه دو تا قلب در به در

دو تا دلواپس این چشمای تر

دو تا اسم دو خاطره دو نقطه چین

 دوتا دور افتاده ی تنها نشین

عاقبت جدا شدن دستای ما

 گم شدیم تو غربت غریبه ها

آخر اون همه لبخند و سرود

چشمای پر حسادته زمونه بود!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 11:12  توسط محمد  | 

تنهایی

تنهایی تموم وجودمه...منو تنها بزارین

این تموم بود و نبودمه...منو تنها بزارین...

دارم مثل یه قصه می‌شم....غمگین ترینه قصه‌هاست.....

دردام همیشه بی صداســـت...

یه مرد بی ستاره.........................که دلخوشی نداره....

راهیم ، راهیه جایی که پر از زمزمه باشه...

اونجا خوشبختی یه دنــــــــــــیا....قد سهم همه باشه...

من اگر طلسم نبودم...واسه تو یه اسم نبودم...

پای حرفات می‌نشستم...دل به پیغومت می‌بستم...

توی تنگنای نفسهام. . . . . . زخم دردی ریشه داره...

که تو هق هق غریبیم...منو راحت نمیذاره...

تنهایی تموم وجودمه...منو تنها بزارین

این تموم بود و نبودمه...منو تنها بزارین...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 17:47  توسط محمد  |